تبليغاتX
...

...


 

 

سلام

دیگه نمیدونم با چه زبونی به این مجید بفهمونم که من نامزد دارم؟

حالا بهم زنگ زد. حرفای الکی زد.

منم کمی عصبانی شدم و گفتم من بیکار نیستم که بشینم حرفای اونو گوش کنم. و قطع کردم. ۳ ماه دیگه پدارم داره میاد اینجا. میخوام کاری کنه که اصلا مجید بهم زنگ نزنه و خیال منو از سرش در کنه. نمیدونم اون غرور کاذبی که همیشه داشت رو کجا جا گذاشته بود که مثل یه دوست صمیمی باهام حرف میزد. البته منم خیلی خشن و عصبانی جواب می دادم!

نمیدونم تا کی باید تاوان اشتباهی که با مجید دوست شدم رو باید بدم. دوستی که عاقبت یه افسردگی بود...ای خدا خودت کمکم کن.

بچه ها پیشاپیش عید رو بهتون تبریک میگم.

انشالله یه سال خوب، پر از شادی، موفقیت، سلامتی و از همه مهمتر دلی سرشار از عشق به خدا داشته باشین.

نمیدونم کی باز بیام بنویسم، تا آخرین روز خدا، شما رو به خودش میسپارم.

همتون رو دوست دازم بنده های خوب خدا...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 15:31 توسط ساندویچ |


 

سلام

میومدم...

آخه گفته بودم که اگه اتفاقی یا خبری شد، آپ می کنم.

دیروز رفته بودم مدرسه که مدارکم رو بردارم و ببرم دانشگاه که شاید قبولم کنن. البته نمی خوام درس بخونم، فقط می خواستم مدارکم تو مدرسه کپک نزنه!

تو دانشگاه بودم و مدارکم رو تحویل داده بودم و برای اینکه کمی تو حیاطش رو ببینم، اومدم بیرون و پیش پله یکی از آشنا ها رو دیدم. مشغول صحبت بودیم که یهو دیدم یکی از در خارج شد.

مثل بقیه که بهشون یه نیم نگاه می کردم، این بار هم نگاه کردم. یهو دیدم مجیده!!

داشتم نگاه میکردم و تو این فکر بودم که چقدر فرق کرده تو این ۲،۳ سال، که یه نیم نگاه کردو رد شد.

من هم محل نذاشتم و خودم رو زدم به اون راه. دیدم ۲۰ متری اون ورتر وایستاد و شروع کرد بهم نگاه کردن. خیلی خونسرد اصلا انگار وجود خارجی داره به صحبتم با اون خانوم ادامه دادم. یهو دیدم بهم زل زده. عصبانی شدم و برای اینکه زیر تیررس نگاش نباشم و هم اینکه کارم تمام شده بود، از اون خانوم خداحافظی کردم و سوار ماشینم شدم و از در دانشگاه بیرون رفتم. بعد از چند سال(یادم نیست!) که ندیده بودمش، هنوز همون غرور رو داشت. هنوز زیر چشمی همه جا رو میپایید. هنوز هم برای اطرافاش حاضر نبود سر برگردونه. البته من محتاج این ها نبودم، چون دیگه برام یه آدم نامریی بود که بود و نبودش برام فرقی نمیکرد. اما تو یک نگاه میشد خوند که غرورش مثل قبلا مونده.

این پست رو نوشتم نه به این عنوان که یه اتفاق افتاده، به این عنوان که منو یاد دوران مدرسه و گذشته نه چندان دورم انداخت. بعد از ترک تحصیل این اولین بار بود که یکی از پسرهای مدرسه رو می دیدم.

 

راستی من و خواهرم هنوز همون کشمکش پنهانی داریم با هم، اما در ظاهر آتش بسه!

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 14:53 توسط ساندویچ |


تولدم داشت نزدیک میشد و من هم تو تدارک یه جشن کوچیک و خانوادگی بودم. مامانم بیچاره چقدر تعجب کرده بود که دارم تولدمو میگیرم. از 2 هفته قبل از تولدم رفتم و کیک سفارش دادم!! خلاصه چند روز قبل از تولدم پدرام بهم زنگ زد و با کلی مقدمه چینی کردن، ازم خواستگاری کرد!!!!!

بر خلاف این چند وقته عصبانی نشدم.فقط گفتم:"فکرشو میکنم"

تولدمو گرفتم و کلی کادو بهم دادن! دیگه روحم فرش (Fresh) شده بود و خیلی ریلکس بودم.

1 هفته بعد از تولدم با مامانم و بابام و خانوادم مشورت کرده بودم و به پدرام گفتم فقط برای آشنایی بیشتر بله!

هم پسر خوبی بود و هم اینکه ازش خبر داشتیم.

پدرام (داداش پویا) بر خلاف پویا، خیلی بچه خوب و آرومی بود. همه تو فامیل دوستش داشتن! آخه تو این مدت 24 سال، آزارش به مورچه هم نرسیده بود. همیشه وقتی میرفتیم ایران در بست در اختیار ما بود، موبایل و ماشینشو تحویل ما میداد. میگفت:"شما لازم دارین" خلاصه که تعریف نباشه در کل خیلی پسر خوبی بود.

چند روز بعد پویا بهم زنگ زد و گفت:"س. تو به پدرام جواب مثبت دادی؟"

گفتم:"بله"

گفت:"پس من؟"

گفتم:"من تصمیم به ازدواج دارم نه دوستی!"

گفت:"منم تورو برای ازدواج میخوام"

گفتم:"میخواستی. اما من همچین تصمیمی نداشتم!"

خیلی ناراحت شد. بعد از احوال پرسی و حرفای خودمونی، خداحافظی کرد.

من تصمیم خودمو گرفته بودم که زندگیمو بسازم.

در مورد گذشتم به پدرام گفتم. از مجید، عشق به آرش و دروغای پویا بهش گفتم و اون اینقدر خوب و مهربون بود که فقط گفت:"کمکت میکنم همیشه س. مهربون باشی، کسی حق نداره نامزد منو تحقیر کنه. اینقدر بهت عشق میورزم که اونا رو فراموش کنی!"

این وسط خواهرم که 2 سال ازم بزرگتره و ازدواج نکرده با نامزدی من و پدرام راضی نبود. اولاش فکر میکردم به خاطر اینه که اون شاید دوست نداره من زودتر ازدواج کنم، بهش گفتم ما صبر میکنیم تا تو ازدواج کنی، اما اون گفت:" نه مشکل من این نیست، من نمیخوام تو با پدرام ازدواج کنی!"

گفتم:" چرا؟"

گفت:" چون پسر خاله است و مشکل ژنتیک دارین تو آینده!!!"

گفتم:" مهم نیست!"

گفت:" پس من نمیذارم شما دوتا به هم برسین!"

حالا من و پدرام 1 ساله که نامزدیم. تو این مدت اول از خدا ممنونم و بعد از ستاره که بهم راه رو نشون داد (راه اینکه خدا رو بهتر ببینم و بشناسم). ماری هم که سر جای خودشه.

من و پدرام سر تنها چیزی که مشکل داریم، محل اقامتمونه. اون میگه ایران، من میگم اینجا، چون اینجا پیشرفتش بهتره.

به پدرام میگم کار کن و بیا اینجا. میگه من اونقدر پول ندارم که زندگیمو بیارم اونجا و خرج یکی دیگه رو هم رو دوش بکشم. اما ایران من وضعم خوبه و...

میگم:"از بابات کمک بگیر" میگه:"من میخوام زندگی کنم، باید خودم زحمت بکشم."

پویا از اول زندگی رو کمک باباش حساب کرده بود، اما پدرام میگه من میخوام خودم باشم.

پویا 1 ساله که بهم اس ام اس نداده! فقط روز تولدم نوشته بود:تولدت مبارک!

از آرش هم خبری ندارم! یعنی نمیخوام خبری داشته باشم! راستی پویا هم با خواهرم دست به یکی کردن که من و پدرام به هم نرسیم. اینو پویا به پدرام گفته!

از هر نظر که نگاه میکنم، میبینم پدرام پسر خوبیه و میتونم تو زندگی روش حساب کنم. اما خواهرم و پویا ...

بعضی وقتا میگم شاید انتخابم خوب نبوده، میگم شاید من شایسته یکی بهتر از پدرام هستم که هم پولدار باشه و هم اینکه اینجا زندگی کنه!

اون خیلی مهربونه، فهمیده ست، آقاست اما اونو با نامزد دوستام و نامزد خواهرم که مقایسشون میکنم و میبینم نامزد اونا چقدر پولدارن، اما پدرام ماشین اونچنانی و ویلای شمال شهر نداره و نسبت بهش بی تفاوت میشم.

شاید من دارم خام حرفای خواهرم میشم که همیشه میگه آدم باید با یه مرد پولدار ازدواج کنه. در ضمن خواهرم هم یه آقایی اومده به خاستگاریش و خیلی هم پولداره، و هرروز از مال و منال اون برام میگه و من دارم پدرامو از نظر مالی می سنجمش...

خیلی با خدای مهربونم صحبت کردم، خیلی سعی کردم دل پدرامو نشکنم و مثل سابق باشم باهاش، آخه دل من که مهمانسرا نیست که هرکی رو راه بدم، به خدا قول دادم که پدرام آخرین مردی باشه که میاد تو زندگیم.

در ضمن ماری هم کم کم داره قاطی مرغا میشه و میخواد با یه پسره نامزد کنه. نامزدش هم مثل خودش یونانیه.

از مجید هم خبری ندارم و فقط یه بار ماری گفت شنیده که داره میره دانشگاه.

امیدوارم همشون خوشبخت بشن و براشون سلامتی و تندرستی آرزو میکنم.

در ضمن از شما هم تشکر میکنم که تا اینجا خوندین.

 

پ.ن: شاید زندگی من یه زندگی عادی باشه، اما اینا رو نوشتم که شاید برای کسی درس عبرت باشه.

پ.ن: بعضی اوقات میام اینجا و اگه سوالی داشتین میتونین نظر بدین و بهتون حتماً جواب میدم.

براتون آرزوی سلامتی جان و روح میکنم و یازم ممنونم از همتون.

فعلاً خدا نگهدار

 

سحر

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 11:23 توسط ساندویچ |


 

ماه مهر بود (1386) تصمیم گرفتم کار کنم. چون هم از تنهایی و فکر در می اومدم، هم میتونستم پول جمع کنم و آینده ام رو بسازم. خلاصه یه کار پیدا کردم تو شرکت خصوصی که حقوقش عالی و کارش عالیتر بود. یه جایی که فقط چهار نفر بودیم و مدیر ماه به ماه میومد و خیلی جای آروم و دنجی بود. چون زبان انگلیسی و کامپیوتر بلد بودم، اکثر کارها با من بود و برای همین حقوقمو خوب استارت زدن.

تو شرکتمون من بودم و آبدارچیمون و یک اقایی به نام آقای ذکی الله (که هندی بود) و یک خانوم ایرانی به نام خانوم فاضلی.

آقای ذکی خیلی ادم با خدا و با ایمانی بود و به من میگفت خواهر! برای همین من هم مثل یه داداش بزرگتر روش حساب میکردم.

محل کارم خیلی سالم بود و من بعد این همه مدت، احساس میکردم مغزم ارامش خودشو به دست اورده.

یه روز خانوم فاضلی ( که مثل یه خواهر بزرگتر باهام رفتار میکرد و باهام صمیمی شده بود) از زندگیش برام گفت.

گفت:"وقتی شوهر کردم، 19 سالم بود. اولاش زندگیم خیلی خوب بود، اما چند وقت بعدش متوجه شدم شوهرم حالت عادی نداره. یعنی سرع داره! تا که سرعش شروع میشد، فقط کتکم میزد، تا حد مرگ. اولاش آروم بودم و سعی میکردم با کارام آرومش کنم. اما دیدم داره بدتر میشه و بد و بیراه میگه و.... البته وقتی سرعش نبود، یه مرد ایده ال بود که حتی از کتک خوردنام خبر هم نداشت!، اما وقتی سرع می گرفتتش، دیگه غیر قابل تحمل بود. مثل دو شخصیتی ها بود!. تا اینکه بعد از 3 سال بیتا به دنیا اومد. این آخر بد بختی بود. شوهرم هم روز به روز بدتر میشد. درخواست طلاق دادم، اما روز دادگاه شوهرم گفت:"طلاقت نمیدم، چون دوستت دارم!!" حتی حاضر نبود دور از هم زندگی کنیم. اون حق داشت، چون نمی فهمید من چی میکشم. 10 سال بود که ازدواج کرده بودیم و هنوز من طلاق میخواستم، چون منم کم کم داشتم شبیه اون میشدم. عصبی تا حد جنون! یه روز که داشتم نماز میخوندم، بعد از سلام، از ته دلم دعا کردم که از این زندگی نجات پیدا کنم.

فردای اون روز، در کمال تعجب، دیدم شوهرم احضاریه دادگاه فرستاده برای طلاق! خیلی از خدا ممنون شدم که دعام برآورده شده بود!

در طول 2 هفته منو شوهرم توافقی طلاق گرفتیم. مهریمو بخشیدم و بیتا رو گرفتم. جونم آزاد شده بود با یه دعای از ته دل. برای همینه که همیشه از خدا ممنونم و به قدرتش پی بردم"

من تحت تاثیر حرفای ستاره قرار گرفته بودم و اشک تو چشام جمع شده بود. خیلی از خدا و بزرگیش برام گفت، خیلی مثالا برام آورد، خیلی حقایقها در مورد خدا بهم گفت. حقایقهایی که من خیلی ساده ازش میگذشتم!حرفاش خیلی زیبا و حقیقت داشت.

اون روز از سر کار که اومدم خونه، رفتم تو اتاقم و خیلی فکر کردم. مثل این بود از خواب بیدار شده بودم. دفتر خاطراتم رو در آوردم و خوندم. دفتر پارسال و پیدارسال. دیدم همش نوشته، امروز با فلانی دعوا کردم، امروز فلانی رو کتک زدم، امروز فلانی رو ...

از کارای خودم خجالت کشیدم. از حرفای زشتم، از حرکاتای بدم. این اواخر انگار با خدا هم قهر بودم، چون تو این 1 سال حتی به سجاده دست هم نزده بودم!

تصمیم گرفتم خودمو اصلاح کنم. اول از همه به درگاه خدا توبه کردم، نماز خوندم و از خدا خواستم که کمکم کنه تا بتونم استوار بمونم. اطرافیام با تعجب به من نگاه میکردن! نگاه اونا واسم مهم نبود. مهم این بود که من میخواستم آدم شم و تو این کار خیلی هم با مثمم بودم.

ماه آبان بود و هوا سرد. به ماری زنگ زدم و گفتم میخوام از اونایی که رنجوندمشون معذرت خواهی کنم، بیچاره بس که خوشحال شده بود، میخواست غش کنه!. تصمیم داشتم کینه ام رو از دل همه در بیارم. شاید باورتون نشه اما با اونایی که تا به حال باهاشون دعوا کرده بودم یا دلشونو شکسته بودم تماس گرفتم و همه رو برای فردا شب، شام تو رستوران دعوتشون کردم!! بعضیاشون جواب تلفنم رو نمیدادن، از تلفن عمومی بهشون زنگ میزدم. بعضیاشون باهام خوب حرف نمیزدن، التماسشون میکردم. خلاصه اکثرشون خیلی ترسیده بودن، شاید فکر میکردن من میخوام دوباره باهاشون دعوا کنم!!! البته بهشون حق میدادم.

خلاصه اون روز رسید و من و ماری عصر رفتیم همون رستوران و میز رزرو شده رو با گل قشنگ کردیم و تا شب منتظر موندیم که اون 18 نفر بیان!

ساعت 8 بود که دیدیم ریتا و دیویا با ترس و وحشت اومدن و باهام سلام کردن منم باهاشون صمیمی سلام کردم. تعجب کرده بودن، اما به روی خودم نیاوردم! کم کم سرو کله اکثرشون پیدا شد. اونایی که نیومده بودن هم بهشون زنگ زدم و التماسشون کردم که بیان. همه که اومدن بهشون خوش آمد گفتم و آخر سر گفتم:"میدونم تو دلتون چی میگذره. دختر خطرناک بعد از دعوا و بزن بزن، شما رو بعد از 1 سال دعوت کرده رستوران! تعجب نکنین، شامتونو با خیال راحت بخورین و بعد دلیل این کارمو بهتون میگم!" هیچکی حرفی نمیزد اما تو صورت همشون میشد فهمید که تو تعجبن! شام خوردیم و همه از دوران مدرسه گفتیم و یک باره گفتم:"من شما رو اینجا دعوت کردم که کمی دور هم جمع شیم و هم اینکه من بابت رفتارای بدی که با شما داشتم،  معذرت بخوام"

نمیدونین چه حالی میشه آدم وقتی از دوستاش شرمنده باشه. اونم 18 نفر!!!

ماتشون برده بود! ساکت موندن. فکر کرده بودن دارم شوخی میکنم! برای اینکه از شک درشون بیارم، گفتم:"من میخوام از همتون معذرت خواهی کنم، به نظر شما این کار بدیه؟!"

یهویی همه بلند شدن و با اشک و خنده بغلم کردن و گفتن:"ما تورو بخشیدیم دختر خطرناک!!!"

خیلی لحظه زیبایی بود. احساس سبکی میکردم. از شوق زیاد داشتیم اشک میریختیم. ماری مثل همیشه لبخند زیبایی زده بود و بهم نگاه میکرد.

بعد هم گفتم:"یه چیز مهمی رو فراموش کردم، من از کسی که تو این مدت منو درک کرد و پا به پا باهام اشک ریخت، یار خیلی صمیمی و سنگ صبورم بوده و هست،تشکر نکردم"

و رفتم و ماری رو که داشت اشک میریخت و میخندید، بغل کردم و ازش تشکر کردم.

خلاصه تو چشم همه میشد خوند که چقدر خوشحالن. کلی از مدرسه و شوخی ها گفتیم و ساعت 12 همه رفتن خونه هاشون. منم با یه دل پاک از خدا تشکر کردم.

راستی کینه پویا رو هم از دلم در کردم و غایبی بخشیدمش!

پ.ن:اینا رو حالا هم که دارم تایپ میکنم بهم یه احساس خوبی داده.

...

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387 13:11 توسط ساندویچ |


 

عیدتان با تاخیر زیاد مبارک.

انشاالله نماز روزهاتون قبول خداوند قرار گرفته باشه.


تابستون رفتیم ایران (تیر سال 86)!!! دوست نداشتم آرش رو ببینم! از همه پسرا نفرت داشتم. حالا دیگه 20 سالم بود و باید عاقلانه تر فکر می کردم. اما...

15 روزی بود که ایران بودیم. روز عروسیه پسر عموم بود و چون خونه ما بزرگتر بود، مراسم رو خونه ما گرفتیم، آرش و پویا هم اومده بودن!(چون اقوام اونا هم میشدن) آرش خیلی فرق کرده بود. مثل مردای 40 ساله رفتار میکرد! تو دلم گفتم:" دوست دختراش ازش چی ساختن!" پویا اما همون بود ولی کمی بلندتر و چهاشونه تر شده بود. اومدن طرفم و بهم سلام کردن. منم خیلی سرد، طوری که خودمم تعجب کرده بودم، بهشون جواب سلام دادم.

از جنس مخالف نفرت داشتم. مخصوصا از آرش که دوست دختر داشت و منو دوست نداشت )خیلی مغرور بودم) و هم اینکه شبیه مجید بود! از جواب سردم، هردوشون ساکت شدن و هر کدوم رفتن یه کناری!

خونمون شلوغ بود و من تو آشپزخونه وایستاده بودم و داشتم به جمعیت نگاه میکردم. آرش هم تو حیاط بود و سرشو انداخته بود پایین ولی زیر چشمی داشت منو نگاه میکرد! پویا هم به بهونه های الکی میومد پیشم!

خنده دار بود. من دیگه اون دختر سر به زیر و با شرم که هر پسری آرزوشه نبودم! دیگه نمیشد تو فامیل برای مردم اخلاق منو مثال زد! دیگه اثری از اون لبخند آرومی که روی لبام بود و همه شیفته اش بودن نبود. دیگه س. آروم نبود. (تعریف نمیکنم، اینا واقعیت داشت)

خلاصه عروسی تمام شد و کلی زدیم و رقصیدیم.

فردای اون روز، با بچه های اقوام (دختر و پسر) رفتیم بیرون برای گردش کوه. 5 تا ماشین بودیم. تو هر ماشین 5 نفر. داداش بزرگتر پویا (پدرام) رانندگی میکرد. من و پویا بغل دست هم نشسته بودیم. (البته قبل از تعیین جا، من کلی دعوا کردم که نمیخوام هیچکی پیشم بشینه!!! اما پویا با زرنگ بازی، آخرین دقیقه اومد پیشم نشست، برای همین دیگه داشتم میترکیدم از عصبانیت!!!!) یهو پویا بی مقدمه گفت:"آرش خیلی دوستت داره"

تا که اینو شنیدم،مثل باروت رفتم هوا و داد زدم:"من از اون دخترا که فکرشو میکنه نیستم، بگو دست از سرم بردارررررر....."

پویا وحشت کرده بود! شاید این کارا رو رو من نمیدید! شاید... اما هیچی نگفت.

وقتی رسیدیم، همه چادر زدیم و آهنگ گذاشتیم و رقصیدیم! مذهبی بودیم، ولی نه دیگه افراطی! خلاصه دیدم پویا و آرش ناپدید شدن. واسم مهم نبودن! اما 1 ساعت بعد برگشتن و دیدم آرش خیلی ناراحته. تو دلم گفتم:"حقته!"

داشتم عقده هامو سر آرش در میاوردم!؟ اما من حق داشتم. روزی که عاشقش بودم، بهش نگفتم که دوستش دارم(خجالت لعنتی نذاشت). حالا که اون منو دوست داره، من دوستش ندارم. چون خوشیهاشو با دخترای دیگه کرده بود!، چون وقتی که عاشقش بودم اون تو حس و حال خودش بوده، چون مجید منو از دوست داشتن ترسونده بود، از هر چی دوستی و پسر بود، ترسونده بود...

خلاصه دیگه آرش رو ندیدم. تا اینکه،یه روز عصر پویا اومد خونمون و از مامانم اجازه گرفت که من باهاش برم بیرون. مامانم هم گفت:" ساعت 8 خونه باشین" خلاصه رفتیم یه کافی شاپ و پویا گفت:"س. میخوام باهات حرف بزنم!"

گفتم:"بگو"

گفت:"خودت میدونی من از بچگی تورو دوست داشتم، و واسم مهم بودی. دیروز که حرف آرش رو بهت زدم، و جواب نه دادی، فهمیدم تو هم منو دوست داری! برای همین میخوام اول نظر تورو بدونم، بعد برم به خانوادم بگم که بیان خواستگاری!!!"

گفتم:"اولا من جواب آرش رو به دلیل دیگه ای نه دادم. دوما تو از من کوچیکتری. سوما تو هنوز دانشگاهی و کار نمیکنی. چهارما جوابم نه هست"

گفت:"سن و سال رو ول کن، تو فقط 8 ماه ازم بزرگتری!، من کار میکنم، بابام هم که وضعش خوبه و کمکم میکنه!، چرا جوابت نهه؟"

گفتم:"به همون دلایلی که دارم میگم ولی تو توجیهش میکنی!"

گفت:"یعنی جوابت نهه؟ یعنی عشق چندین سالم هیچ؟"

با عصبانیت گفتم:"آره..."

دیگه اصرار نکرد، اما خیلی ناراحت شد، ولی برای اینکه کم نیاره، به روی خودش نیاورد! بعد هم منو رسوند و گفت:"س. خواهش میکنم بیشتر فکر کن"

خلاصه گذشت و یه روز همه فامیل نشسته بودیم دور هم و میگفتیم و میخندیدم، یهو رفتم تو اتاق که دف بیارم و جمعمون رو کامل کنم، دیدم آرش تو اتاقه. بی خیال از کنارش رد شدم و رفتم که دف رو بردارم، یهو آرش گفت:"س. از من نفرت داری؟"

گفتم:"من ازت نفرت ندارم، جوابم نه"

آرش گفت:"اما پویا گفت س. ازت نفرت دارم!"

گفتم:"نه، من فقط گفتم از اون دخترا که فکرشو میکنه نیستم، بگو دست از سرم بردار."

گفت:"کدوم دخترا؟ من همچین فکری نمیکنم در مورد تو"

گفتم:"پس همون با دوست دخترات خوش باش"

انگار نه انگار یه روزی آرش رو از صمیم قلب دوست داشتم و عاشقش بودم.حرفام رو راحت میگفتم و اصلا از اون عشق دیگه اثری نبود! شاید هم بود ولی نمیخواستم دوباره شعله بکشه.! خیلی جالب بود. اینم از اثرات مخرب رابطه با مجید بود.

گفت:"س. من نمیدونم از چی حرف میزنی، من دوست دختر ندارم. دوست دارم اولین دختر زندگیم تو باشی. به خدای احد و واحد راست میگم. اینجوری در مورد من فکر نکن."

گفتم:"پس من روز عروسی داداشم رفته بودم دختر بازی؟؟ من واسه ملت دختر جور میکنم؟"

گفت:"به خدا من روز عروسی داداشت رفته بودم بندر برای جنس!!!!!"

با عصبانیت گفتم:"چرا؟ حتما باید اون روز میرفتی؟"

گفت:"من به پویا گفتم که نرم، اما اون اصرار کرد برای رفتنم و گفت چون سامی (داداشم) فامیل نزدیکترمون هستن من باید باشم تو عروسی" (پویا و آرش تو مغازه ای که پدراشون شریکی خریده بودن، کار میکردن)

گفتم:"اما پویا یه چیز دیگه به من گفته بود" و تمام حرفای پویا رو بهش گفتم.

آرش رنگ صورتش شده بود قرمزه قرمز. خیلی عصبانی بود. گفت:"من از پویا انتطار نداشتم این حرفا رو بزنه، حتما میخواد بین من و تو فاصله بندازه؟!"

هیچی نگفتم ولی تو دلم کلی به پویا بد و بیراه گفتم! گفتم:" خوب من باید برم" دف رو براداشتم و رفتم تو جمع.

جالب بود. این پویا هم خیلی دو به هم زن بود. با حرفش باعث شد با مجید دوست شم. که تو مدرسه مسخره اینو اون بشم. باعث شد عشق آرش رو تو دلم کور کنم. این دیگه خیلی برام سخت بود. تو دلم گفتم:"پویا بشین و نگاه کن من چکارت میکنم؟؟؟"

بعد از 1 ماه که ایران بودیم، برگشتیم محل اقامتمون و من همه چیز رو فراموش کردم. اما کینه پویا تو دلم بود. کینه اینکه باعث شده بود من آرش رو دیگه دوست نداشته باشم. کینه اینکه منو با این حرف زدناش در به در کرد.

1 هفته ای بود که برگشته بودیم و من نشسته بودم و داشتم با سنجابم بازی میکردم، یهو دیدم برام اس ام اس اومد! باز که کردم، دیدم پدرامه. این خیلی عادی بود، چون با بچه های فامیلمون، خیلی اس ام اس بازی میکردیم. خلاصه مثل همیشه منم جوابشو دادم و دیگه هیچ!

پویا هم که دیگه گندشو در آورده بود، بس که اس ام اس فرستاده بود! دوستام تا که اس ام اس عاشقانه میخواستن، اس ام اس پویا رو براشون فوروارد میکردم!!!!

از وقتی مدرسه رو ول کرده بودم، کم و بیش با ماری در تماس بودم. نمیذاشتم مزاحمش شم. آخه اون که مثل من بیکار نبود و خیر سرش داشت دانشگاه میرفت. هر بار که به هم زنگ میزدیم، با زبون خوش بهم میگفت درسم رو ادامه بدم، اما من میگفتم:"ماری اعصابم رو خورد نکن" بیچاره اونم هیچی نمیگفت و ساکت می موند. البته هر کاری که میخواستم بکنم باهاش در میون میذاشتم. اونم هم کمک و هم تشویقم میکرد.

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387 15:47 توسط ساندویچ |


 

رمضان، این ماه پر برکت بر شما خجسته باد.

ایمیلی دریافت کردم، و چون از رمضان، این ماه پر قیض مطالبی نوشته بود، گفتم بذارم که شما هم حقایقی در مورد این ماه برتر خدا بیشتر بدانید:


لحظه هاي ماه رمضان را غنيمت شماريم

 برادران ! خواهران ! ماه خدا فرا رسيده است، جا دارد كه ‏بيش‏ترين استفاده را ازآن بنماييم. نگذاريد ساعتى، بلكه لحظه‏اى از اين ماه‏ مبارك به هدر رود. در اين ماه، سرنوشت ‏يك ساله، بلكه سرنوشت تمام عمر تعيين ‏مى‏شود.

هشيار باشيم، مبادا ساعتى بي ‏انگيزه، بي توجه و بي ‏هدف بگذرد و از عيدى و جايزه ‏الهى در روزعيد فطر خداى نخواسته بي ‏بهره و محروم بمانيم كه هيچ زيانى از آن ‏سخت‏تر و زيان ‏بارتر نيست! در روايت آمده است كه رسول خدا صلى‏الله عليه و آله وسلم قبل از ماه رمضان خطبه‏اى خواند و در آن خطبه فرمود:

«اى مردم! جبرئيل به ديدار من آمد و گفت: يا محمد! هركه نام تو را بشنود وبر تو صلوات نفرستد، از رحمت‏ خدا دور باشد. يا محمد! هر كه ماه رمضان را دريابد و مورد مغفرت و آمرزش پروردگار قرار نگيرد و از دنيا برود، خداوند او را ازرحمتش دور خواهد كرد. اى پيامبر آمين بگو. من هم آمين گفتم‏ .» (1)

دراين ماه خودسازى، درهاى بهشت ‏بر روى مومنان گشوده مي شود و درهاى جهنم بسته‏ مي ‏شود، نبايد كارى كرد كه در اثر آن كار، درهاى بهشت ‏بر رويمان بسته و درهاى ‏دوزخ گشوده شود.

در اين ماه پربركت چنان كه از روايات استفاده مى شود بهشت را زينت مي ‏دهند و پاداش كارهاى خير و عبادت ها و راز و نيازها دو برابر مي ‏گردد.

ماه رمضان، ماه خداى عزوجل است كه در آن پاداش كارهاى نيك دو برابر مى‏شود و گناهان زدوده مى‏شود.

ماه رمضان، ماه بركت و افزايش است.

ماه رمضان، ماه بازگشت و انابه است

ماه رمضان، ماه توبه است.

ماه رمضان، ماه آمرزش گناهان و مغفرت است.

ماه رمضان، ماه آزادى و رهايى از جهنم و دستيابى به بهشت است.

پس اى مردم! درماه رمضان از هر كار بد و حرامى دورى كنيد و درآن بسيار قرآن بخوانيد و تمام ‏اوقاتش را به ياد و ذكر پروردگارتان مشغول شويد. مبادا ماه رمضان نزد شما مانند ديگر ماهها باشد، چرا كه بر ديگر ماهها حرمت و برترى دارد. حضرت اميرالمومنين ‏عليه‏السلام مي ‏فرمايد: "عليكم فى شهر رمضان بكثرة الاستغفار والدعاء، فاما الدعاء فيدفع البلاء عنكم و اما الاستغفار فتمحى به ذنوبكم ." (3) ; بر شما باد، در ماه ‏رمضان، به بسيار دعا كردن و استغفار نمودن چرا كه دعا بلا را از شما دور مي‏سازد و استغفار، گناهانتان را مي‏زدايد .» به ‏هر حال، ماه رمضان ماه خودسازى است و كمترين خودسازى به اين است كه انسان خودى را براى خويشتن نشناسد و خدا را مالك ‏خود بداند كه اگر چنين بود، خدا را خواهد شناخت و حق عبوديت پروردگار را ادا خواهد كرد و از هر چه رنگ ضد خدايى دارد، دور خواهد شد.

خودسازى و جدا شدن از تعلقات و هواهاى نفسانى، منشا تمام كمالات و ملكات و فضائل انسانى است و اگر كسى ‏توانست ‏خود را از تعلقات مادى برهاند، و به ظواهر زود گذر دنيا بى‏اعتنا باشد، بى‏گمان به خدا توجه خواهد كرد و به سوى تكامل روانه خواهد شد و اين بالاترين ‏پيروزى و سرفرازى انسان است. خدا مى‏داند تمام مفاسد جهان و ظلم‏ها و تعدى‏ها و تجاوزها و گردن كشي‏ها در اثر خودبينى و هوا پرستى است، لذا در قرآن كريم همواره‏ تزكيه و تربيت مقدم بر تعليم وآموزش ذكر شده ‏است و خودسازى، يعنى تزكيه نفس و ماه‏ رمضان به حق ماه تزكيه و تطهير نفس است. پس بياييد باهم در اين ماه بزرگ ‏آهنگ تقرب به خدا را بجوييم تا در درگاهش ره يابيم و در روز رستاخيز سفيد روى گرديم.

بايد آن چنان بر خويشتن مسلط بود و نفس سركش را مهار كرد كه نه مدح و درود ديگران، و نه فحش و ناسزاى آنها در روحيه فولادين و با صلابتش تاثير گذارد.

بايد خود نگهدار بود از آن‏ چه نارضايتى حق در بردارد، نه آن ‏چه خويشتن بخواهد يا نخواهد كه در برابر امر مولا خودى نيست كه مطرح باشد. بايد از شر و بدى و رذايل اخلاقى و عادت‏هاى ناپسند و منش‏هاى زشت و كارهاى قبيح، دور شد چنان‏ كه به‏ خيرخواهى ، راستگويى ، امانت ، فضيلت ، اخلاق نيكو و خصال پسنديده، متخلق شد.

بايد به فكر امروز و فرداى خود بود و براى فردا كه ديرهم نيست آماده شد و براى جهان جاويدان و ابدى، توشه برداشت.


 بچه ها من شاید در طول ماه مبارک رمضان کمتر آپ کنم. چون قرآن رو ختم میکنم، شاید وقت نکنم.

بچه ها شما هم قرآن رو ختم کنید. احساس پاکی و خدایی میکنید.یک بار امتحان کنید!. راستی پیشاپیش نماز و روزه هاتون قبول درگاه حق باشه. همتون رو دوست دارم و براتون دعا میکنم.

کمی طولانی شد، ببخشید...

خدا نگهدارتون باشه انشالله...

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 11:14 توسط ساندویچ |


سلام

کمی دیر اومدم چون پشت دستمو زنبور عسل نیش زده!!! و نمیتونم دستمو زیاد تکون بدم. بس که ورم کرده و درد میکنه.دستم خشک خشکه. اگه ببینین خندتون میگیره بس که چاق شده! شده مثل توپ پلاستیکی!!

ادامه داستانم...

کلاس یازدهمم (سوم دبیرستان) رو با بی خیالی شروع کردم. حتی به سر و وضعم هم نمیرسیدم! دامنم (یونیفرممون بلوز دامن و کراوات بود) رو چند هفته یه بار با آب می شستم! ماری خیلی نصیحتم میکرد. فکر میکرد باید تو مدت سه ماه تابستون بهتر شده باشم، اما من هیچ تغییری نکرده بودم. تازه بدتر هم شده بودم.

یک ماهی از شروع مدرسه گذشته بود و من تو این مدت داخل اتوبوس سرم رو یه بند مینداختم پایین که مجید و دوستاشو نتونم ببینم. آخه از خودم خبر داشتم، میدونستم اگه ببینمشون، کشتمشون!! تو دلم یه نفرت وحشتناکی لونه کرده بود.

تا اینکه یه روز تو اتوبوسمون بودیم و داشتیم بر میگشتیم خونه که یهو مجید رو دیدم! من سرمو کردم بالا که بیرونو نگاه کنم، دیدم اون به من ذل زده! عصبانی شدم و بلند داد زدم:"چیه؟"

همه برگشتن منو نگاه کردن! دیگه خجالتی نبودم که فوری سرخ شم! دیگه اون س. بی حرف نبودم!

همونطور که وایستاده بودم، رو به همسرویسام کردم و به انگلیسی گفتم:"آره، نگاه کنین. اون (مجید) ...... (حرف زشت زدم!) منو اینجوری کرد. اون کاری کرد که تو جمع راحت بتونم حرفمو بزنم، اون کاری کرد که خجالت رو کنار بذارم!"

مجید فقط چشاش گرد شده بود و بهم نگاه میکرد. شاید تعجب کرده بود که من زبون هم دارم! البته می دونست اگه جوابم رو بده، چون خیلی عصبانیم، حتما کتکش خواهم زد! (سابقه کتک کاری داشتم!)

بقیه هم به مجید نگاه میکردن! حالا اون بود که باید خجالت میکشید. خجالت میکشید که یه دختر سرش داد میزنه!! می دونستم این کار برای مجید مثل مرگه!

دوست داشتم تمام عقده ها و تحقیر ها و بی انصافی هاشو سرش در بیارم. برای همین رو به مجید، با ایرانی گفتم:"آقا مجید دستت درد نکنه که منو از خجالتی بودن در آوردی!!"

دیگه کم کم داشتم میرسیدم و آماده شدم که پیاده شم، وگرنه دلم پر بود و حتما یه دل سیر میزدمش!

از اون روز به بعد مجید با ماشین باباش به مدرسه رفت و آمد میکرد. (گواهی نامه داشت)

خوب تحقیرش کرده بودم. یه دختر جلوی جمع سر یه پسر داد بکشه و پسره از تعجب و ترس نتونه چیزی بگه، خیلی برای مجید حقیرانه بود!

من هنوز همون دختر خطرناک بودم. خودم نمی فهمیدم و نمی دیدم که اخلاقم بده. شاید چون کینه داشتم، میخواستم کینه امو خالی کنم. نمی دونم...

ماری تو درسا کمکم میکرد، مشقامو می نوشت، و....

اما من اصلا تو فکر درس نبودم. سر کلاس فقط می خوابیدم! شده بودم یه دختر شر! دیگه اثری از اخلاق س. سابق تو من دیده نمیشد! چندین بار مدیر باهام خصوصی حرف زد، مشاور مدرسمون باهام حرف زد، با زبون خوش ازم می خواست که درسمو بخونم. میگفت:"مشکل خانوادگی داری، بهم بگو تا راحت شی، تا کمکت کنم".اما درد من کینه بود، تحقیر شدن بود، نفرت بود و...

امتحان ترم اول رو دادیم، با نمره های لب مرز قبول شدم! شاید معلمها بهم نمره داده بودن، شاید هم ماری مشقامو می نوشته و به معلمها می داده و اونا می دیدن که مشقام مرتبه، بهم نمره دادن! آخه همیشه ماری رو میدیدم که داره سر کلاس مشقامو می نویسه! بیچاره ماری...

همیشه عصبانی و وحشی بودم. دست خودم نبود. شاید نمیخواستم دیگه افسردگی بیاد سراغم و من بازم به کسی دل ببندم!!! شاید این اخلاقم به خاطر ترس از افسردگی بود. شاید هنوز هم افسردگی داشتم!

وسطای مدرسه بود که یهو تصمیم گرفتم مدرسه رو ول کنم!!!!

این خبر مثل بمب تو مدرسه ترکید! مثل بمب ترکید چون کسی که تو یک سال تونسته بود بهترین دانش آموز بشه اما گول یه پسر رو خورد و بعد از اون دیوونه شد، حالا میخواست دیگه درس نخونه!

با خانوادم دعوام شد، معلم و مدیرا کلی باهام صحبت کردن، ماری گریه کرد، چند بار خانواده ام رو احضار کردن مدرسه و...

تنها 7 ماه دیگه داشتم که دیپلمم رو بگیرم! اما...

اما من تصمیم خودمو گرفته بودم. من دیگه از مدرسه هم نفرت داشتم. از اینکه جایی درس بخونم که مجید 2 متر اونورتر باشه، از همه چیز. دیگه هیچ انگیزه ای برای ادامه دادن حتی تو یه مدرسه دیگه برام نمونده بود. دیگه حرف هیچکی رو، حتی حرف ماری و خانوادمو هم گوش نکردم و تا ماه دوم، دیگه بیشتر مدرسه نرفتم. و برای همیشه با مدرسه خداحافظی کردم...

بعد از ترک تحصیلم همش تو خونه بودم. دیگه چیزی ازم نمونده بود. به قول یکی از همکلاسیام دیوونه بودم! شایدم دیوونه بودم، چون از عصبانیت زیاد تصمیم میگرفتم. چون با همه دعوام میشد. چون تو اتاقم آهنگهای وحشیه انگلیسی گوش میکردم و باهاش داد میزدم. چون من یه دیوونه بودم...

راستی خیلی مزاحم تلفنی داشتم. هر روز از یه شماره ای بهم زنگ میزدن. می فهمیدم از طرف مجیده، برای همین بهشون جواب نمی دادم. و واسم مهم نبود.

اون سال همه مدرسشون رو تمام کردن و برای دانشگاه ثانیه شماری میکردن (دانشگاههای خارج کنکور نداره، فقط امتحان تافل=امتحان تست زبان= میگیرن و اگه مدرسه خارجی باشی، اون امتحان هم لازم نیست). خیلی راحت میتونستم درسمو ادامه بدم. اما نه روحیه و نه اشتیاق و نه اعصابی داشتم. تو خونه میشستم و ویالن میزدم. فقط وقتی ویالن میزدم آروم میشدم. تموم که میشد، یه دل سیر گریه میکردم. دلم میگرفت، اما راحت میشدم. آزاد و آروم میشدم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم شهریور 1387 12:56 توسط ساندویچ |


Cat Eye

 

این رو هم با برنامه پینت کشیدم.

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387 14:26 توسط ساندویچ |


بنا به دعوت مرضیه جون (من و ایلیا) که منو برای بازی دعوت کرده بود، بازی رو شروع میکنم:

۵ تا شغلی که دوست دارم:

  1. نقاش و طراح
  2. معلم رقص باله
  3. ویالنیست
  4. فضانورد
  5. معلم کلاس اول ابتدایی


۵ تا شغلی که دوست ندارم:

  1. آرایشگری
  2. مشاور املاکی
  3. فروشنده
  4. قصاب
  5. راننده


دوستانی رو که دعوت میکنم:

  1. ستاره خانوم
  2. آقا مجتبی
  3. کیانا جون
  4. فاطی عزیزم
  5. سارای گلم (چون ایشون قبلا دعوت شدن، دختر تنها رو به جاش دعوت میکنم)

+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور 1387 15:8 توسط ساندویچ |


اولین طراحی ام به وسیله برنامه پینت

 

این قلم سیاه نیست!

اولین نقاشی ام به وسیله برنامه پینت هستش. با اسپری اش کشیدم.

اگه بازم میخوایین براتون از نقاشیهام میذارم.(اعتماد به نفس کاذب!!!!)

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 16:20 توسط ساندویچ |